زنان و جمهوری اسلامی ایران
11/11/2025, 0:41 (GMT+1)

« من از جامعهای میآیم که زن بودن در آن جرم نیست، اما هر روز باید از آن دفاع کنیم »
من از جامعهای میآیم که زن بودن در آن جرم نیست، اما هر روز باید از آن دفاع کنیم.
از مدرسه تا خیابان، از دانشگاه تا محل کار، زن بودن همیشه توضیح میخواهد، مجوز میخواهد، تأیید میخواهد. در کشوری که قانون اساسیاش به نام خدا و عدالت نوشته شد، نیمی از جمعیتش سالهاست که باید برای ابتداییترین حق انسانی خود، یعنی اختیار بر بدن و سرنوشتشان، بجنگند.
از نخستین روزهای بعد از انقلاب ۱۳۵۷، حکومت تازهتأسیس جمهوری اسلامی تصمیم گرفت زن را نه به عنوان شهروند، بلکه به عنوان «نماد ایدئولوژی» تعریف کند. پوشش، رفتار، شغل، حضور اجتماعی و حتی صدای زن باید در خدمت حفظ نظم دینی و سیاسی جدید قرار میگرفت. در این میان، حجاب اجباری فقط یک تکه پارچه نبود — اعلام رسمی مالکیت دولت بر بدن زن بود.
در دهه شصت، هزاران زن به خاطر مقاومت در برابر این نظام تازه مجازات شدند؛ برخی از دانشگاهها اخراج شدند، برخی از شغلشان کنار گذاشته شدند، و بسیاری، فقط به خاطر انتخاب نوع پوشش، تحقیر و بازداشت شدند. در همان سالها، قانونگذاران با تکیه بر فقه مردسالار، سهم زن را در ارث، طلاق، حضانت و شهادت نصف یا کمتر از مرد تعیین کردند. زن در جمهوری اسلامی، در بهترین حالت، «نیمه انسان» بود؛ انسانی که ارزش حقوقی و اجتماعیاش مشروط به اطاعت از نظام و مرد است.
اما زنان ایرانی تسلیم نشدند. از همان روزهای نخست، موجی آرام و مداوم از مقاومت آغاز شد زنانی که در کلاسها درس دادند، در بیمارستانها کار کردند، در رسانهها نوشتند و در خیابانها ایستادند. آنان یاد گرفتند چگونه از دل محدودیتها، قدرت بسازند. در دهه هفتاد و هشتاد، جنبش زنان به زبان تازهای رسید: «حق برابر»، «انتخاب آزاد»، «نه به تبعیض». کمپین یک میلیون امضا، شبکهای از زنان و مردان بود که قانون را به چالش کشیدند، اما پاسخ حکومت باز هم زندان و تهدید بود.
در دهه نود و پس از آن، با گسترش شبکههای اجتماعی، صدای زنان بلندتر از همیشه شد. دختران خیابان انقلاب، زنانی که روسری از سر برداشتند، فقط با یک حرکت ساده، دیواری چهلساله را لرزاندند.
و سپس، در شهریور ۱۴۰۱، نامی بر زبانها افتاد که جهان را تکان داد: مهسا (ژینا) امینی.
مرگ او، نه فقط مرگ یک دختر، بلکه مرگ توهمی بود که حکومت سالها تلاش کرده بود حفظ کند اینکه میتوان با زور، با دین، با خشونت، بر بدن و آزادی زنان حکومت کرد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» ادامهی منطقی تمام سالهای خشم و امید بود. زنانی که در خیابانها فریاد زدند، همان دختران و مادرانی بودند که سالها در سکوت مبارزه کرده بودند. جمهوری اسلامی در برابر آنان، چهرهی واقعیاش را نشان داد: حکومتی که از زن آزاد میترسد، چون زن آزاد یعنی جامعهی آزاد.
اما این ترس، نشانهی پایان قدرت است، نه اوج آن.
امروز، زنان ایرانی در همهجا حضور دارند — در دانشگاهها، رسانهها، هنر، ورزش و خیابانها. هر گامی که برمیدارند، حتی اگر کوچک باشد، ضربهای است به ساختاری که میخواست آنان را به سکوت و حجاب فرو ببرد.
زن ایرانی دیگر منتظر اجازه نیست؛ او خود را بازآفرینی کرده است، در برابر حکومتی که هنوز در قرن چهاردهم مانده.
جمهوری اسلامی شاید بتواند تن زن را بپوشاند، اما نمیتواند صدایش را خاموش کند.
و این صدا، روزی نهچندان دور، سرنوشت ایران را دگرگون خواهد کرد.
ئەو بابەت و هەواڵانەی کە ناوی نووسەرەکانیان دیار و ئاشکرایە، تەنیا نووسەرەکەی بەرپرسیارە، نەک کوردستانپۆست
بابەتە پڕبینراوەکان
























